تاریخ نگارش: دوشنبه 2 دی 1392 + نظرات ()

حر بن یزید ریاحی

كاروان حسینى، شب را در منزلگاه شراف به سر بردند. بامداد امام (ع ) دستور فرمود: ظروف و مشكها را پر از آب كرده و به راه خود ادامه دهند. هنگام ظهر یكى از همراهان تكبیر گفت. امام (ع) از علت تكبیر پرسید؟


او گفت: نخلستان هاى كوفه دیده می شود. كسانى كه به راه آشنا بودند، گفتند: اینجا كجا و كوفه كجا؟ خوب به راه نگاه كردند، فهمیدند كه لشکر مجهزى غرق در اسلحه به پیش مى‏آید، امام (ع ) فرمود: آرى سپاه مجهزى به پیش مى‏آید ... در این هنگام با اصحاب به مشورت پرداختند كه در برابر سپاه دشمن در كجا سنگر بگیرند، آنها گفتند: در همین نزدیكى از ناحیه چپ، قریه «ذو حسم‏» مكان مناسبى است.

كاروان آنجا رفته، خیمه‏ ها را برپا كرده و آماده دفاع شدند.

طولى نكشید كه سپاه هزار نفرى غرق در اسلحه به فرماندهى حر بن یزید ریاحى، سر رسید، اما معلوم بود كه فعلا قصد جنگ نداشتند، امام (ع) آثار تشنگى و رنج فراوان را در قیافه‏ افراد سپاه حر مشاهده نمود، و به یاران فرمود: از آبى كه همراه دارند،  آنها و حیواناتشان را سیراب كنند و به دستور آن حضرت تا آخرین نفر آنها را آب دادند.

نماز جماعت

بین حر و امام (ع) گفتگویى پیش نیامد، تا زمانی که حسین علیه السلام خواست با یارانش نماز بخواند. امام (ع) به حر فرمود: تو با اصحاب خود نماز بخوان و من با اصحاب خود.

حر گفت: نه ، شما نماز بخوان و ما پشت‏سر شما نماز مى‏خوانیم ، هر دو سپاه به امام (ع) حسین علیه السلام اقتدا كرده و نماز ظهر را خواندند. (2)

گفتگوى امام (ع ) با حر

پس از نماز ظهر ، امام (ع) به سپاه حر رو كرد و پس از حمد و ثنا و درود بر پیامبر (ص) فرمود: « اى مردم اگر تقوى و پاكدامنى پیشه كنید، و حق صاحبان حق را بشناسید، مشمول رحمت ‏خدا شده ‏اید، ما از دودمان محمد (ص) بوده و سزاوارتر به حكومت و رهبرى هستیم، به علاوه نامه‏ هاى شما بیانگر این مطلب است، درست بیندیشید و اگر بخواهید ما از اینجا باز مى‏گردیم».

حر گفت ما از این نامه‏ ها بى اطلاع هستیم، به دستور امام (ع) یكى از یاران دو خورجین پر از نامه را به پیش آورد و حر آن نامه‏ ها را دید و گفت: من جزء نویسندگان نامه‏ ها نیستم، با شما هم كارى ندارم، فقط مامورم هر كجا كه شما را ملاقات كنم، از شما جدا نشوم تا آنگاه كه شما را در كوفه تسلیم ابن زیاد كنم.

امام (ع) در پاسخ سخن حر فرمود: مرگ از این اندیشه به تو نزدیكتر است، اما حر چیزى نگفت.

امام (ع) به اصحاب خود فرمود: برخیزید تا برگردیم.

حر سر راه كاروان را گرفت و مانع شد، امام (ع ) به حر فرمود : مادرت به عزایت بنشیند از ما چه مى‏خواهى؟

حر گفت: اگر از عرب غیر تو نام مادرم را این گونه به زبان مى‏آورد، من هم نام مادرش را مى‏بردم، ولى سوگند به خدا جز اینكه مادرت را به بهترین وجه یاد كنم، راهى ندارم.

امام (ع ) فرمود: اكنون چه مى‏خواهى؟

حر گفت: مامورم شما را به كوفه نزد ابن زیاد ببرم، گفتگو ادامه یافت و سرانجام حر گفت: حقیقت این است كه من قصد جنگ با شما را ندارم، مامورم از شما جدا نگردم تا به ابن زیاد نامه بنویسم و از سوى ابن زیاد پیام جدیدى برسد، امیدوارم بین ما حادثه بدى رخ ندهد.

سپس حر به قول خودش خواست امام (ع) را نصیحت كند، عرض كرد: « اى حسین! براى خدا جانت را حفظ كن، من یقین دارم كه اگر جنگ كنى كشته مى‏شوى».

امام (ع ) فرمود: آیا مرا از مرگ مى‏ترسانى، و آیا با كشتن من، كار شما سامان مى‏یابد؟

امام حسین علیه السلام در كربلا

زمانی که كاروان امام (ع) به سرزمین نینوا رسید، امام (ع) به حر فرمود: واى بر تو ، بگذار ما در این روستا یعنى نینوا و غاضریه، یا در آن روستاى دیگر به نام شفیه فرود آئیم.

حر گفت : نمى‏توانم اجازه دهم، زیرا این قاصد ابن زیاد براى دیده ‏بانى به اینجا آمده كه ببیند آیا من به دستور ابن زیاد عمل مى‏كنم یا نه، من ناچارم دستور او را در برابر چشم آن قاصد، اجرا كنم.

زهیر بن قیس سردار سپاه اسلام، به امام (ع) عرض كرد: اكنون تناسب دارد كه ما با این گروه بجنگیم، امام (ع) فرمود: من هرگز آغاز به جنگ نمى‏كنم.

زهیر گفت: در اینجا قریه‏اى نزدیك شط فرات است كه براى سنگر گرفتن مناسب است.

امام (ع) فرمود: نام آن قریه چیست؟ او گفت:« عقر » ، فرمود: نعوذ بالله من العقر : پناه مى‏برم به خدا از عقر (هلاكت و پى كردن).

امام(ع) به حر فرمود: مانع نشو تا ما از اینجا به این نزدیكى (كنار فرات) حركت كنیم، حر و سپاهیانش مانع شدند، در این كشمكش، كاروان حسینى حركت كردند، تا اینكه اسب حسین علیه السلام ایستاد.

امام (ع) پرسید: نام این سرزمین چیست؟

زهیر گفت: «طف‏» (ساحل فرات).

زهیر عرض كرد: آن را «كربلا» مى‏خوانند.

امام (ع ) فرمود: خدایا پناه مى‏برم به تو از كرب و بلا (اندوه و رنج).

سپس فرمود: هیهنا مناخ ركابنا و محط رحالنا و مسفك دمائنا.

همین جا محل بارها، مكان اقامت ما و محل ریختن خون ما است، و همین جا جایگاه قبرهاى ما است و جدم رسول خدا (ص) این چنین به من خبر داده است.

همین جا فرود آیید، امام (ع) و یارانش «روز دوم محرم‏» در همانجا فرود آمده و سپاه حر نیز در جانب دیگر سپاه فرود آمدند (3)

ام كلثوم علیها السلام نزد برادر آمد و عرض كرد: برادرم این بیابان، خوفناك است و خوف عظیمى در اینجا به من رو آورده است.

امام فرمود: خواهر جانم! هنگام رفتن به جبهه صفین در همین جا با پدرم فرود آمدیم: پدرم سرش را روى دامن برادرم حسن علیه السلام گذاشت و ساعتى خوابید. من در اینجا حاضر بودم، پدرم بیدار شد و گریه كرد، برادرم حسن علیه السلام پرسید: چرا گریه مى‏كنى؟

پدرم فرمود: گویا در خواب دیدم این بیابان دریایى از خون است و حسین علیه السلام در آن غرق شده، فریادرس مى‏طلبد و كسى به فریاد او نمى‏رسد.

سپس پدرم به من رو كرد و فرمود: هنگامى كه چنین حادثه‏اى رخ داد، چه كار مى‏كنى؟

گفتم: صبر مى‏كنم، كه جز صبر چاره‏اى نیست. (4)

در همان صبح عاشورا در حمله اول، وقتى كه حر دید جریان جنگ در كار است، به عمر سعد گفت: آیا به جنگ با امام حسین علیه السلام تصمیم گرفته‏اى؟

عمر سعد گفت:« آرى به خدا، جنگى كه آسانترین آن افتادن سرها و بریدن دستها باشد» از طرفى شنید امام (ع )حسین علیه السلام مى‏گوید: آیا دادرسى نیست كه براى رضاى خدا به داد ما برسد؟ آیا دفاع كننده‏اى نیست كه از حرم رسول خدا (ص) دفاع كند؟

حر به كنار لشکر رفت، مردى از قبیله او به نام قره بن قیس نزدش بود، به او گفت: اى قره! آیا امروز اسب خود را آب داده‏اى؟ قره جواب داد: نه، حر گفت: آیا نمى‏خواهى آن را آب دهى؟

قره گوید به خدا من گمان كردم، حر مى ‏خواهد از جنگ كنار برود و خوش ندارد من او را در آن حال ببینم، گفتم: من اكنون مى‏روم و اسبم را آب مى‏دهم، او كم كم كنار رفت و اندكی به سمت حسین علیه السلام رفت، یكى از سربازان دشمن به نام مهاجر به حر گفت: چه مى‏خواهى بكنى؟ آیا مى‏خواهى به حسین حمله كنى؟ حر جوابش نداد ولى لرزه اندامش را گرفت.

مهاجر گفت: به خدا در هیچ جنگى تو را چنین ندیده بودم كه این گونه بلرزى، اگر به من می گفتند دلیرترین مرد كوفه كیست؟ تو را معرفى مى‏كردم، پس این چه ترسى است كه در تو مى‏نگرم.

حر گفت: به خدا سوگند من خود را بین بهشت و دوزخ مى‏نگرم، و سوگند به خدا هیچ چیز را جز بهشت برنمى‏گزینم اگر چه پاره ‏پاره شوم و مرا بسوزانند. این را گفت و با سرعت با اسب خود به سوى حسین علیه السلام رفت و به او پیوست.

وقتى حر نزد امام حسین علیه السلام آمد عرض كرد: فدایت گردم اى پسر رسول خدا ! من همانم كه تو را از بازگشت منع كردم، و همراهت آمدم و ناچار تو را در این بیابان بازداشت نمودم، گمان نمى‏كردم، پیشنهاد تو را نپذیرند و تو را این گونه در تنگنا قرار دهند... من از آنچه انجام داده ‏ام پشیمانم و به سوى خدا توبه مى‏كنم.

آیا توبه من پذیرفته است؟

امام (ع )فرمود: آرى خداوند توبه را مى‏پذیرد، بفرما از اسب فرود آى.

حر عرض كرد: من سواره باشم بهتر از آن است كه پیاده گردم، مى‏خواهم هم اكنون ساعتى با دشمن بجنگم، و پایان كار من به پیاده شدن خواهد كشید.

امام حسین علیه السلام فرمود: خدایت رحمت كند، هر چه مى‏خواهى انجام بده.

حر به سوى میدان آمد و در برابر لشکر عمر سعد ایستاد، خطبه‏ اى خواند و آنها را سرزنش كرد و در آخر به آنها فرمود: شما رفتار بسیار بدی با ذریه پیامبر نمودید، خداوند شما را در روز عطش قیامت، سیراب نكند.

دشمن او را هدف تیر قرار داد، حر به سوى امام (ع) بازگشت و در محضر امام (ع) همچون یك سرباز فداكار منتظر دستور ایستاد. (5)

در بعضى روایات آمده: حر پس از آن كه در پیشگاه امام حسین علیه السلام پذیرفته شد، از آن حضرت اجازه طلبید تا نزد بانوان براى عذر خواهى برود، امام (ع) اجازه داد، حر نزدیك خیمه آنها رفت، با دلى شكسته و چشمى گریان عرض كرد:

سلام بر شما اى دودمان نبوت، منم آن شخصى كه سر راه شما را گرفتم، دلهاى شما را شكستم و شما را ترسانیدم، اكنون پشیمانم، امید عفو دارم و به شما پناه آورده ‏ام، تقاضا دارم مرا ببخشید و نزد فاطمه زهرا علیها السلام از من شكایت نكنید.

سخنان دلسوز حر، آن چنان بانوان را منقلب كرد كه ناله و شیونشان بلند شد، حر وقتى كه آن حالت را دید، با صداى بلند گریه كرد از اسب پیاده شد، در حالیکه دست به صورت مى‏زد و خاك برسر مى‏ریخت و مى‏گفت: كاش دست و پایم شل بود تا آنچه را كردم نكرده بودم، كاش زبانم لال بود و آنچه گفته ‏ام، نگفته بودم، كاش شما را از مراجعت منع نمى‏كردم، بعضى از اهل حرم، حر را دلدارى دادند و برایش دعا كردند كه موجب آرامش خاطر او گردید. (6)

حر فرزندش على و برادرش مصعب را قبل از شهادت به حضور امام حسین علیه السلام برد، آنها نیز توبه كردند و براى جنگ به میدان تاختند، على فرزند حر پس از جنگ شجاعانه، به شهادت رسید، و حر از وصول پسر به مقام شهادت، شاد گردید.

مصعب برادر حر تحت تاثیر رجز حر واقع شد و به سپاه امام (ع) پیوست و با دشمن جنگید تا به شهادت رسید، غلام حر به نام «قره‏» نیز بعد از شهادت حر به حضور امام (ع) آمد و اظهار توبه كرد و امام (ع) توبه او را پذیرفت، او نیز به جنگ با دشمن پرداخت و شهید شد. (7)

حر با شجاعتى بى‏بدیل با دشمن جنگید و بسیارى از آنها را به هلاكت رساند، تا اینكه اسب او ناتوان گشت، پیاده شد و به جنگ ادامه داد، پس از كشتن چهل و چند نفر به زمین افتاد، یاران امام (ع) پیكر به خون تپیده او را كه هنوز رمقى داشت به حضور امام (ع) آوردند، امام (ع) خون صورت حر را پاك مى‏كرد و مى‏فرمود:

انت الحر كما سمتك امك و انت الحر فى الدنیا و الآخرة.

تو آزادى همانگونه كه مادرت تو را آزاد نامید ، تو در دنیا و آخرت آزاد هستى‏. (8)

پى‏نوشتها:

1.       نفس المهموم: ص 93، ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 80، مقتل الحسین مقرم: ص 93.

2.       ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 80.

3.       مقتل خوارزمى ج 1 / ص 237، فصول المهمه: ص 180.

4.       معالى السبطین ج 1 / ص 286.

5.       ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 102 - 104، اعلام الورى: ص 239.

6.       مصائب الابرار مطابق نقل القول السدید بشان حر الشهید: ص 116.

7.       اقتباس از ناسخ التواریخ امام (ع )حسین علیه السلام: ص 248 - 251، القول السدید بشان حر الشهید: ص 127، روضه الشهداء: ص 281.

8.       بحار الانوار ج 45 / ص 14 و 15.




طبقه بندی: دینی و مذهبی، 
برچسب ها:امام حسین، محرم، عاشورا،

...