تاریخ نگارش: جمعه 13 شهریور 1394 + نظرات ()

داستان دزد و آیه الكرسی

پدر ابوبكربن نوح از قول دوستش در نهروان می گوید: عادت داشتم هر شبآیة الكرسی را می خواندم و بر دكان می دمیدم. شبی یادم رفت بخوانم، به خانه رفتم وقت خواب یادم آمد و آن را خواندم و به اطراف دكان دمیدم . فردا دكان را باز كردم دیدم دزدی هرچه در دكان است جمع كرده و مردی آنجا نشسته.

 گفتم: كیستی و اینجا چه می كنی؟

آن مرد گفت: داد نزن. من چیزی از تو نبرده ام. نگاه كن تمام متاع تو موجود است. من اینها را بستم. هر گاه خواستم ببرم، درب را نیافتم . چون بر زمین نهادم و نشان كردم باز تا خواستم ببرم، درب دیوار شد. شب را به این بلا بسر بردم تا اینكه تو درب را باز كردی.

 اكنون اگر خواهی مرا عفو كن كه من توبه كردم و چیزی هم از تو نبرده ام. آن مرد گوید دست از او برداشتم و خدا را شكر كردم.




طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: چهارشنبه 11 شهریور 1394 + نظرات ()



داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: دوشنبه 9 شهریور 1394 + نظرات ()

دلبر نادیده

 

دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا

نرم نرمک دل به او بستم نمی دانم چرا

 

با پیامی دل ز من برد آن صبای صبح خیز

با محبت کرد قلبم را به عشقش مبتلا

 

من نبودم اهل تسبیح و روایت لیکن او

کرده شیدای حدیث و معرفت قلب مرا

 

شعرهایم ناقص و بی ارزشند و کم فروغ

می کند تایید و می گوید به شعرم مرحبا

 

گر کسی پرسد ز من از او چه می دانی؟ بگو

گویمش مجنون اشعار من است آن با صفا

 

آرزومندم بگیرم تنگ در آغوش خویش

تا نگردد بعد از این دین و دلی از هم جدا

 

ای رفیقان طریقت چند ماهی می شود

دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا

 




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
داغ کن - کلوب دات کام

...