تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب داستان و حکایت
تاریخ نگارش: چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 + نظرات ()
داستان ازدواج موسی مندلسون

داستان ازدواج پسر

داستان ازدواج

داستان ارزش یك علامت ضربدر

داستان ارزش نان

داستان ارزش زندگی

داستان ارتباط قلبی

داستان ادیسون

داستان ادعای نبوت

داستان احترام به شایستگان

داستان آیا شما خدا هستید؟

داستان آیا تا به حال پلی ساخته ایم؟

داستان آهنگری خدا

داستان آهنگر

داستان آهنگر

داستان آهنگر

داستان آموزنده برای جوانان

داستان آموزگاران ما

داستان آموزش تیراندازی

داستان آمریكا یا روسیه؟

داستان آلفرد نوبل

حكایت آن که زاهد است نمی ستاند

حكایت آمیخته آب و خاک

حكایت آموختن

حكایت آزادیخواهی و میهن پرستی

حكایت آزاد مردی

حكایت آرامش دل

حكایت آخوند كشكی

حکایتی از بهلول

حکایت همنشینی با فرد نابینا

حکایت صبر

حکایت امام زاده شراكتی

حکایت امام زاده دروغین

حکایت ابلیس و فرعون

حکایت آفرینش مگس

حکایت آسان ترین اندیشه

حکایت آب و گل

داستان آلزایمر دوست داشتنی

داستان آفرینش

داستان آشپز و مگس

داستان آسانسور

داستان آژی دهاگ (آستیاگ)

حکایت به همین می خندم

حکایت بله نگو

حکایت اهمیت گیوه

حکایت اگر می توانستم

چند لطیفه كوتاه از عبید زاكانی

حكایت باور

حكایت این طوری




داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده

حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده



طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،
حكایت اره

حكایت آشنایی

حكایت پادشاه و كنیزك

حكایت باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

حكایت اشك رایگان

حكایت استر و اشتر

حكایت آهو در طویله خران

داستان آرزوی زن

داستان آرزوی پیرزن

داستان آرزوی پر ماجرا

داستان آرزوهای شب کریسمس

داستان آرزوهای بزرگ

داستان آرزو

داستان آرزو

داستان آرزو

داستان آرایشگر و خدا

داستان آرایشگر ناشی

داستان آرایشگر امریكایی و مهندس ایرانی

داستان آرامش

داستان دانش آموز و خدا

داستان آرام كردن كودك

داستان آرام ترین انسان

داستان آدمخواران

داستان اثبات عشق

داستان ابومسلم خراسانی

داستان ابوریحان بیرونی و مزدور

داستان ابلیس و فرعون

داستان آدم هفت خط

داستان آدرس بهشت و جهنم

داستان آداب دعا

داستان آخوند و مرد روستایی

داستان آخوند مكار

داستان چراغ

داستان چاپلوسی شیمیایی

حكایت با سیه دل چه سود گفتن وعظ

داستان پاتوق

داستان ابراهیم و عزرائیل

داستان با خودم غریبه شدم

داستان آخرین كمك

داستان آخرین آغوش

داستان آتش گرفتن خانه

داستان آتش بر فراز کوه

داستان آبدارچی در مایکروسافت

داستان آب كوثر



داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده

حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده



طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده حکایت،
تاریخ نگارش: جمعه 13 آذر 1394 + نظرات ()

حکایت از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!






طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،
تاریخ نگارش: سه شنبه 26 آبان 1394 + نظرات ()

حکایت انیشتین فراموشکار

معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند.

مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید: حضرت استاد، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست.

اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است.

برمی گردد و می گوید: پروفسور اینشتین، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست، چرا باز هم نگرانید؟

اینشتین جواب می دهد: اینهایی که گفتی خودم هم می دانم، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم.




طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:حکایت انیشتین فراموشکار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،
(تعداد کل صفحات: 27)     ...  3  4  5  6  7  8  9  ...  

...