تاریخ نگارش: سه شنبه 26 خرداد 1394 + نظرات ()

داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده

داستان خون بس

این داستان بیان كننده یكی از هزاران آداب و رسوم غلطی است كه در اقوام مختلف ایران از جمله لرستان حاكم بوده و هم اكنون نیز كم و بیش مردم این قوم با برخی از این رسوم زندگی می كنند.

لطفا داستان را به طور كامل مطالعه بفرمایید

من دختر ایلاتی پر شر و شوری بودم، با هزاران امید و آرزو در سرم. پسرهای جوان ایل، آرزوی ازدواج با من را داشتند ولی من اهداف بالاتری در سر می پروراندم.

آرزو داشتم درس بخوانم و دکتر بشوم تا بتوانم به ایل و طایفه خود خدمت کنم. اطرافیانم می گفتند اگر به شهر بزرگی برای تحصیل بروی، دیگر به ایل باز نخواهی گشت و ماندگار می شوی، ولی من مصمم بودم که به زادگاهم و نزد نزدیکانم که همخونم بودند بازگردم و به آنها خدمت کنم. اما ...

گاهی چرخ روزگار، مسیری کاملا متفاوت از رویاهای ما برایمان تدارک دیده است.






طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
تاریخ نگارش: جمعه 22 خرداد 1394 + نظرات ()

حکایت ﺍﯾﮑﺮ ﮐﺎﺳﯿﺎﺱ

ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﺎﻧﺎﻥ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﺎﻥ ﺗﯿﻢ ﻣﻠﻰ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺋﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭﯾﺪ ﺻﺎﺣﺐ ﺭﮐﻮﺭﺩﻫﺎﻯ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﻏﺮﯾﺒﻰ ﺷﺪﻩ، ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﮐﺎﺭﻯ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻯ ﻋﺎﻃﻔﻰ ﺭﺍ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ.

ﻇﺎﻫﺮﺍً ‏«ﺍﯾﮑﺮ‏» ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ۱۳ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﻧﻘﺺ ﻋﻀﻮ ﺑﻮﺩﻩ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ.

ﭘﺴﺮﮎ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﺎﻥ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺍﻭ ﻣﻰ ﺭﻭﺩ ﻭ ﻣﻰ ﮔﻮﯾﺪ:

‏«ﺁﻗﺎﻯ ﮐﺎﺳﯿﺎﺱ ... ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺯﻯ ﺑﺎ ﭘﺮﺗﻐﺎﻝ، ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﻯ ﭘﻨﺎﻟﺘﻰ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻨﻰ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻯ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎﯾﻰ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ».



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:حکایت ﺍﯾﮑﺮ ﮐﺎﺳﯿﺎﺱ، ﺍﯾﮑﺮ ﮐﺎﺳﯿﺎﺱ، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های کوتاه و آموزنده، حکایت های کوتاه و مفید،
تاریخ نگارش: دوشنبه 11 خرداد 1394 + نظرات ()

حکایت چکمه های کدخدا

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست!

روزی که رد پای به جا مانده، شبیه چکمه های کدخدا بود! یکی می گفت: دزد، چکمه های کدخدا را دزدیده و ...

دیگری می گفت: چکمه های دزد  شبیه چکمه کدخدا بوده و ...

 

خلاصه هرکسی به طریقی واقعیت را توجیه می کرد تا اینکه دیوانه ای فریاد برآورد که:

مردم! دزد، خود کدخداست!!!...

اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند:

کدخدا! به دل نگیر،  او مجنون است،  دیوانه است و ...

 

ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست...

از فردای آن روز، دیگر کسی آن مجنون را ندید!! و وقتی احوالش را جویا می شدند، کدخدا می گفت: دزد او را کشته است!

کدخدا واقعیت را می گفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگ ها فاصله داشت.

سیمین بهبهانی




طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:حکایت چکمه های کدخدا، سیمین بهبهانی، چکمه های کدخدا،
تاریخ نگارش: دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 + نظرات ()

داستان اعتماد به نفس

مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند.

ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
(تعداد کل صفحات: 27)     ...  6  7  8  9  10  11  12  ...  

...