تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب ابر زلف
تاریخ نگارش: دوشنبه 9 اسفند 1395 + نظرات ()


فقط نگاه


آغوشی باش و مرا به اندازه ی تمام اشتباهاتم بغل کن

 

بدون آنکه حرفی میانمان رد و بدل شود.

 

فقط نگاه باشد و نفس،

 

زندگی آنقدرها دوام نمی آورد،

 

همین حالا هم دیر است.




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:زلف، عشق، شادی، علم، عاشق، شعر عاشقانه،
تاریخ نگارش: دوشنبه 9 اسفند 1395 + نظرات ()

آشوب

 

ﻧﺎﺯ ﺁﻥ ﺍﺧﻤﺖ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻟﺐ ﺯ ﻟﺐ ﻭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

ﮔﻮﺵ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻛﺮ ﻋﺠﺐ، ﺁﺷﻮﺏ ﺑﺮ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

 

ﯾﺎ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﺍﺯ ﺗﻬﺪﯾﺪِ ﺭﺳﻮﺍ ﮐﺮﺩﻧﺖ

ﻧﺎﺯ ﺗﻬﺪﯾﺪﺕ ﮐﻪ ﻫﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

 

ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺧﻢ ﮐﻤﺘﺮ ﻛﻦ ﺩﻟﻢ ﺳَﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺧﻤﺖ ﭼﻪ ﻏﻮﻏﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

 

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﺍﺧﻤﺖ، ﻧﮕﻮ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﯾﺎﺱ ﺍﻓﺸﺎﻧﯽ ﻣﻌﻄّﺮ، ﮔﺮ ﭼﻪ ﺣﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

 

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺗﻮ

ﯾﮏ ﻧﻔﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

 

ﺷﺎﻋﺮﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﺭﺩﯾﻔﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺧﻤﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ

ﻋﯿﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

 

ﻭﺻﻒ ﺍﺧﻤﺖ ﮔﻔﺘﻨﻢ ﻃﻌﻢ ﺟﻨﻮﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ

ﺭﺑﻂ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽ کنی




زلف،عشق، شادی، علم، عاشق، شعر عاشقانه






طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:زلف، عشق، شادی، علم، عاشق، شعر عاشقانه،
تاریخ نگارش: پنجشنبه 21 بهمن 1395 + نظرات ()

تلاطم


مانند قایقی که اسیر تلاطم است

در پیچ و تاب زلف تو آرامشم گم است

 

بیرون کنند شاید از این شهر هم مرا

حوا! لبت قشنگ تر از سیب و گندم است

 

تا کی به بوسه از عکست اکتفا کنم؟

وقتی که آب هست چه جای تیمم است؟

 

خالق قبول کرده تو آهوی من شوی

چون ضامنم محبت خورشید هشتم است

 

عطار گشته است، یقین، هفت شهر عشق

این دل هنوز در خم ابروی تو گم است



شعر و مشاعره


زلف،عشق، شادی، علم، عاشق، شعر عاشقانه




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:عشق، شادی، عاشق، شعر عاشقانه، زلف، تلاطم،
تاریخ نگارش: پنجشنبه 30 دی 1395 + نظرات ()

نمی دانم چه شد؟

 

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد

تا که دیدم روی خندانت، نمی دانم چه شد

 

عشق بود آیا؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود

تا سپردم دل به دستانت، نمی دانم چه شد

 

تا که افتادم به دامت، رشته ی صبرم گسست

تا که خوردم تیرِ مژگانت، نمی دانم چه شد

 

تا گرفتی دست هایم را، دلم دیوانه شد

تا نهادم سر به دامانت، نمی دانم چه شد

 

گم شدم چون قایقی کهنه، میان موج ها

در شبِ زلفِ پریشانت، نمی دانم چه شد

 

بی وفا! رفتی و من با خاطراتت مانده ام

آن قرار و عهد و پیمانت، نمی دانم چه شد

 

گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد، ولی

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:دیوانه، دل، عشق، عاشق، شعر عاشقانه، چشم، زلف،
(تعداد کل صفحات: 2)     1  2  

...