تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب ابر چشم
تاریخ نگارش: شنبه 25 فروردین 1397 + نظرات ()

می آیی و در من طلوع می کنی

 

شبیه صبح در بارش باران

 

می آیی تا دوباره از چشم هایت شروع شوم

 

و من دوباره همان می شوم همان منِ با تو

 

کاش همیشه خواب هایم به حقیقتِ صبح می رسید.




طبقه بندی: شعر و مشاعره، متــــون ادبــی، 
برچسب ها:طلوع، روز و شب، روز، شب، چشم هایت، چشم ها، چشم،
تاریخ نگارش: یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 + نظرات ()

بوی عشق

 

بر مزارم گریه کن اشکت مرا جان می دهد

ناله هایت بوی عشق و بوی باران می دهد

 

دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا

دست هایت دردهایم را تسلا می دهد

 

با من درمانده و شیدا سخن را تازه کن

حرف هایت طعم شیرین بهاران می دهد

 

وقت رفتن لحظه ای برگرد قبرم را ببین

این نگاه آخرت امید ماندن می دهد

 

رفتی و چشمم به دنبال قدم هایت گریست

زخم های مرده ام را رفتنت جان می دهد

 

نیست از من قدرت بوسیدن چشمان تو

باد می بوسد به جایم قلب ایمان می دهد




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:بوی عشق، عشق، عاشق، شیرین، چشم، قلب،
تاریخ نگارش: جمعه 1 اردیبهشت 1396 + نظرات ()

چشم سیه

 

دیدم آن چشم سیه وای که دیوانه شدم

 

بر سر چشم پر از ناز تو پروانه شدم

 

دلم از دیدن چشمان تو لرزید و شکست

 

تو چه کردی که خراب از دل و ویرانه شدم




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:چشم سیه، چشم، ویرانه، پروانه، دیوانه، عشق، عاشق،
تاریخ نگارش: پنجشنبه 30 دی 1395 + نظرات ()

نمی دانم چه شد؟

 

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد

تا که دیدم روی خندانت، نمی دانم چه شد

 

عشق بود آیا؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود

تا سپردم دل به دستانت، نمی دانم چه شد

 

تا که افتادم به دامت، رشته ی صبرم گسست

تا که خوردم تیرِ مژگانت، نمی دانم چه شد

 

تا گرفتی دست هایم را، دلم دیوانه شد

تا نهادم سر به دامانت، نمی دانم چه شد

 

گم شدم چون قایقی کهنه، میان موج ها

در شبِ زلفِ پریشانت، نمی دانم چه شد

 

بی وفا! رفتی و من با خاطراتت مانده ام

آن قرار و عهد و پیمانت، نمی دانم چه شد

 

گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد، ولی

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:دیوانه، دل، عشق، عاشق، شعر عاشقانه، چشم، زلف،
(تعداد کل صفحات: 3)     1  2  3  

...